ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

15

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

مردم چنان جنگ سختى كردند كه شنوندگان نظير آن را نشيده بودند و شمار كشتگان چندان زياد شد كه هر كس طناب خيمه خود را به دست يا پاى كشته‌يى بسته بود . اشعث پس از آن نقل مى كرده كه چادرها و خيمه‌هاى صفين را ديدم ، هيچ چادر و خيمه‌يى نبود مگر اينكه طناب آن بدست يا پاى كشته‌يى بسته شده بود . نصر مى گويد : ابو سماك اسدى مشكى آب و كاردى آهنى برداشت و ميان كشته‌ها و زخميها راه افتاد ، به هر مرد زخمى كه مى رسيد و مى ديد هنوز رمقى دارد او را مى نشاند و از او مى پرسيد : امير المؤمنين كيست اگر مى گفت على است خونهاى چهره‌اش را مى شست و آبش مى داد و اگر سكوت مى كرد كارد بر گلويش مى كشيد تا بميرد و آبش نمى داد . نصر مى گويد : عمر بن شمر ، از قول جابر براى ما نقل كرد كه مى گفته است : شنيدم شعبى مى گفت احنف بن قيس نقل مى كرد و مى گفت : به خدا سوگند كه من كنار عمار بن ياسر بودم ميان من و او فقط يك مرد از قبيله بنى الشعيراء قرار داشت ، پيش رفتيم تا به هاشم بن عتبه رسيديم . عمار به هاشم گفت : پدر و مادرم فداى تو باد سريع حمله كن . او گفت : اى ابو يقظان خدايت رحمت كند تو مردى هستى كه در جنگ سبكبارى و آن را سبك و ساده گرفته‌اى ولى من بايد با اين پرچم پيشروى و حمله كنم و اميدوارم با دقت و درنگ به هدف و خواسته خود برسم و اگر سبكى كنم از نابودى و خطر در امان نخواهم بود . آن روز معاويه به عمرو عاص گفته بود : اى واى بر تو كه امروز هم پرچم آنان در دست هاشم است و او پيش از اين سرسختانه و با شتاب حمله مى كرد و اگر امروز بخواهد با تأمل و درنگ حمله كند امروز به مردم شام روزى درازتر و دشوارتر خواهد بود ولى اگر همراه گروهى از ياران خود حمله كند اميدوارم بتوانى آنان را از ديگران جدا و محاصره كنى . عمار همچنان هاشم را به حمله تشويق مى كرد تا سرانجام حمله كرد . معاويه كه مواظب بود از دور حمله او را ديد و گروهى از ياران دلير خود را كه به دليرى و بى باكى مشهور بودند به جانب او گسيل داشت ، عبد الله ، پسر عمرو عاص ، هم با همين گروه بود و در آن روز دو شمشير داشت كه يكى را حمايل كرده بود و با ديگرى ضربت مى زد . در اين هنگام سواران على عليه السلام عبد الله بن عمرو را